اولين سحر

اولين سحر، اولين روزه
از روزگارى كه مى خواستى رمضان را مثل بزرگترها با روزه گرفتن مزه كنى مدت ها مى گذرد. چند سال قبل بود؟! چند تا رمضان؟! مى نشينى رو بروى آينه و از خودت مى پرسى اين چندمين رمضانى است كه آمده و تو از سحر تا افطار ميهمانش بوده اى؟!مى شمارى و خودت هم مى دانى كه مهم نيست رمضان امسال پنجمين باشد يا پانزدهمين... اين مهم هست كه هنوز هم سحر كه مى شود همان شوق بچگى زير پوستت مى دود... هنوز هم عشق با «الله اكبر» اولين سحر، گرم تر و گيراتر از هميشه سراغت مى آيد... درست مثل دفعه اول كه تو بودى و رمضان بود و ذوق براى سحرى بيدار شدن... نشستن كنار سفره مثل آدم بزرگ ها و لقمه هاى غذا را با عجله پايين دادن... روزهايى كه بين خواب و بيدارى مى نشستى تا صداى اذان توى كوچه بپيچد مهم نیست حتی اگر خدا با تو قهر باشد یا تو با خدا ، رمضان آمده بدون توجه به این قهر و آشتی ها باور نمی کنی  فقط كافى است يك نگاه به در و ديوار شهر بيندازى، به زولبيا و باميه هايى كه داخل ويترين شيرينى فروشى ها خودنمايى مى كنند... يا از كنار بساط حليم و آش رشته دم افطار بگذرى تا حس كنى كه اين روزها شهر هم حال و هواى ديگرى داردكه شهر هم نو شدن را تجربه مى كند با آدمهايش...

           karimi1.jpg

/ 33 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دست نوشته های من

سلام دوست عزيز برای اولين باره که به وبلاگتون سر ميزنم وبلاگ زيبايی داريد به من هم سر بزنيد خوشحال ميشم اگه با تبادل لينک هم موافقيد خبرم کنيد! به اميد ديدار... خدانگهدار

گمشده

راست گفتی همه چيز بوی يک شروع تازه را می دهد

علی(آدمکها)

خدايــا از من بگيــر هر آنــچه را كه تــو را از من مـي گيـرد...(عمومي)سلام به شما.اميدوارم حالتون خوب باشه و شاد باشيد.شما و همه ي دوستانتون دعوتين به متن سه سالگي وبلاگ آدمكها...شاد باشيد و پاينده.ياحق

آسمان

سلام... بقول شما مهم اينست آدمی در بزم حضور داشته باشد .............................. ياد حرف شکسپير افتادم که گفت زندگی بزمی که به آن دعوت شده ايم پس بياييم زيبا برقصيم

علی(آدمکها)

کاش باران ببارد.همان باران که میتوان به غم دیده شدن اشکها ساعتها همپاش قدم زد .همون بارون که دل رو میشوره از غم و غصه. همون که جلا میده دل رو. کاش بارون بباره.همیشه خدا، همه دلا بیقرار بارونن. و این عشق به بارون حکایتی غریبه.پس کاش بارون بباره...