دل آزرده ام

هرگز نفهمیدم برای شعاع کمرنگ خورشید باید گلایه کنم

یا سر بر شانه ی بیرنگ مهتاب بگذارم در سکوت

یا اشک حسرت بریزم در حصار کاهگلی ترک خورده ی تقدیرم

تلخ است و ناگوار سفر بی بازگشت مسافری که سنگ صبور تنهاییهایم بود

و من هنوز هم بعد از سالها در این شبهای سرد پیغام سفرش را دوباره و دوباره به برگهای خزان زده می رسانم

و غمگینانه در سوگش مرثیه های خاطراتمان را می نویسم و می گریم

من که هنوز هم رفتنش را باور ندارم...

دل آزرده ام

دل آزرده ام

دل آزرده ام

                                               sadwoman.jpg  

/ 33 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشید

سلام نوشته خوته؟؟؟؟؟ به روزم و منتظرتم

اعظم.ش(از گذر گل تا دل...)

سلام دوست من ممنونم که هميشه محبت می کنين و سر می زنين...واقعا احساس کردم که دلتون غمگين بوده در وقت نوشتن...ولی چرا؟کلبه پائيزی شما هميشه رنگهای زيبايی داشت که از ادم از ديدنش لذت می برد...حقيقتا دلم نمی خواد کلبه پاييزيتون رنگ غصه داشته باشه..پاييز فصل بسيار زيبايی هست ...فصلی که بدايع و ترکیب رنگها و برگها و حتی نسیم خنک و دلچسب ابتدای اون فصل اون رو زيباتر می کنه...واقعا اميدوارم هرگز دل ازرده نباشين...و اين رو بدونين که دوستان واقعی هميشه و در همه حال اگر حتی کاری از دستشون برنياد همراه و غمخوار خوبی می تونن باشن... اميدوارم پست بعديتون نه ازرده باشين و نه دلتنگ... شاد باشين و هميشه پايدار دوست من

حسين

از صدای بارونت ممنونم

حسين

تازه دلم داره شورشو می زنه فکر می کنی می تونم رفتنشو باور کنم

مهنوش

نبودنت بهترین بهانه برای اشک ریختن است، ولی کاش بودی تا اشک هایم از شوق دیدارت سرازیر میشدند، کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت میگذاشتم، میدانم که نمی دانی بدون تو دیگر بهانه ای برای زنده بودن نیست جز انتظار آمدنت........ انتظار.......