لعنتی ها...

یه جمعه ی کوفتی پر از اعصاب خوردی و خبربد داشتم گفتم بشینم فیلم ببینم چای بخورم چای بخورم فیلم ببینم بلکه بهتر شم "خانه ی کاغذی"رو دیدم تمیز بود زیادی تمیز بود مینوی قصه رو خیلی دوست داشتم همون قدر که هستیِ ساربان سرگردان رو دوست داشتم مینو منو یاد هستی مینداخت نمیدونم چرا !

حالم اصلا بهتر نشد زهرماری تر از اونی هستم که با این حرفا بهتر شم شاید اگه روی همه ی زنانگی های جهان میشد بالا بیارم بهتر میشدم،شاید!

میرم پی کارم میرم یه آهنگ گوش بدم یه آرامبخش بخورم و بِکَپَم

ستاره ها نهفته

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من


*****

چرا نمی تونم از اینجا دل بکنم چرا!؟از این پرشین بلاگ لعنتی از این کلبه ی پائیزی لعنتی از این...

/ 0 نظر / 43 بازدید